تبلیغات
" عرشیان " - مادر عاشق...

مادر عاشق...


این چهار تا پسرم که شهید شدند، اصغرم چیزی دیگری بود.

برای من هم کار پسرها را می کرد ،هم کار دختر ها را ،

نمی گذاشت دست به سیاه وسفید بزنم .

ظرف  می شست ، غذا می پخت .

اگر نان نداشتیم ،خودش خمیر می کرد ،تنور روشن می کرد .

خیلی کمک حالم بود.

وقتی رفت جبهه ،همه می پرسیدند "چطور دلت آمد بفرستیش ؟"

فقط  به شان می گفتم "آدم چیزی رو که دوست داره باید در راه دوست بده"
 

  بر گرفته از کتاب مادران شهداء


[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ ساعت 17 و 10 دقیقه و 37 ثانیه ] [ رضا فرازی ]