تبلیغات
" عرشیان " - مرد الهی...

مرد الهی...

  

خاطراتی شنیدنی از حکیم ومفسر قرآن کریم ،حضرت آیت ا...الهی قمشه ای

روزی گفتند: کسالتی داشتم. گفتم خدایا توسط جبرئیلت چند لیمو برای ما برسان و هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که پیرمردی دق الباب کرد و ... ادامه>>>

ده تا لیمو درشت و خوش عطر آورد و گفت بردارید و بخورید. روزی در مکه مشرف شده بود در صحرا تشنگی بر وی غلبه می کند و امان از  او می رباید. گفت: خدایا آب برسان. ناگاه سیدی پدیدار شد و ظرف آبی بداریشان خوراند. گفت آبی به این شیرینی و خنکی نخورده بودم، وقتی سیراب شدم آن سید بقیه آب را سر و رویم ریخت وقتی سربلند کردم دیدم نیست. در راه مکه، برای اقامه نماز توقف کردند. به گوشه‌ای رفته و در بیابان نماز می‌گزارد که ماشین حرکت کرد و وی از کاروان بجا ماند. بعد از نماز روی به جانب خدا نمود و گفت: خدایا چه کنم. در این حال ماشین سواری شیکی جلوی پایش ایستاد و راننده آن گفت: آقای الهی ماشین شما رفت؟ جواب داد: بلی. گفت: بیایید سوار شویید. وقتی سوار شد با یک چشم بهم زدن به ماشین خویش رسید فوراً پیاده شد و به ماشین خود رفت وقتی برگشت دید ماشین سواری نیست از مسافران پرسید این ماشین سواری که مرا رساند کجا رفت. مسافرین گفتند: آقای الهی ماشین سواری کدام است اینجا توی این بیابان ماشین سواری پیدا نمی شود.

[ دوشنبه 21 اسفند 1391 ] [ ساعت 23 و 26 دقیقه و 42 ثانیه ] [ رضا فرازی ]