تبلیغات
" عرشیان " - روسپی...

روسپی...


ایام فاطمیه بود . 
من در شمیران پای منبر سید می رفتم،
 به مناسبت ایام  شهادت حضرتفاطمه زهرا سلام الله علیها ده شب مراسم عزاداری بود، 
منبرش که تمام شد، برگشت به من گفت که فلانی! 
گفتم : بله، گفت: 
حالش را داری امشب برویم با همدیگر الواطی کنیم؟ ...ادامه مطلب


من اول تعجب
کردم،گفتم: آقا شوخی تان گرفته؟ 
گفت : نه، امشب می خواهیم برویم الواطی، پول منبر را گرفتیم پولدار شدیم، حالش را داری بیا تا برویم؟ 
گفتم : آقا اگر شما بروید الواطی ،ما هم هستیم، چون شما اگر الواطی هم بروید، معصیت خدا نیست، ثواب و حسنات است.
گفت: پس ماشینت را روشن کن برویم ، ماشین را روشن کردیم و نشست بغل دست ما و 
گفت: راست برو میدان بهارستان. با هم آمدیم میدانبهارستان سابق،دیدم چند تا زن فاحشه گوشه و کنار میدان ایستاده بودند. 
یکی جوان تر بود، سید گفت : برو آن جوان تر را صدا بزن بیاد، ما رفتیم و دیدیم دختر جوانی است اشاره کردم: بیا، 
خوب ماشین هم داشتیم و فکر کرد ما هم اهل معصیت هستیم و راه افتاد امد دم در ماشین، همین که خواست در را باز کند و بنشیند،
 سید شیشه ماشین را پایین داد و دست کرد تو جیبش و پاکت پولش را در آورد و گفت:
 دخترم ! من ده شب برای مادرم زهرا علیها السلام منبر رفتم، این پول را امشب به عنوان پول منبر و روضه به من دادند،
آدرسم را هم پشتش نوشتم، این پول را بگیر و به خانه ات برو و تا تمام نشده از خانه بیرون نیا، پولت هم که تمام شد، 
آدرس و تلفنم را هم نوشته ام . بیا من پول بهت می دهم، خرجی ات را می دهم، شوهرت می دهم، جهیزیه برایت تهیه می کنم، 
تو جوانی ، دخترم حیف است دامنت را از الان به معصیت آلوده کنی.

من دیدم که این دختر منقلب شد،یک مرتبه اشک بر صورتش نشست و پاکت پول را گرفت: و گفت:

آقا به مادرتان  زهراعلیها السلام دیگر گناه نمی کنم.



[ یکشنبه 17 اسفند 1393 ] [ ساعت 22 و 01 دقیقه و 53 ثانیه ] [ رضا فرازی ]